تبلیغات
خبرچین - بیایید همه‌باهم ... بمیریم !!!
سه شنبه 20 تیر 1391

بیایید همه‌باهم ... بمیریم !!!

   نوشته شده توسط: مرصاد    


آقای احمدی‌نژاد، آقای مشایی روشنفکر، آقای جوانفکر، محسنی‌اژه‌ای،
برادران لاریجانی، آقا غضنفر، حسینی کشتی‌گیر، مژدهی‌پور، آقای بختیاری، آقای
بهمنی، حالتان خوب است؟ جیبتان پر است؟ مرغ از کجا می‌خرید؟

فرزندانتان کجا کباب می‌خورند؟ اوضاع قیمت‌ها در محله شما چطور است؟

 

شماهایی که بود و نبود یارانه هیچ فرقی برایتان نمی‌کند؛ تا حالا فرزندانتان محتاج نان شب شده‌اند؟ خیلی‌هایتان مدعی ساده‌زیستی هستید اما  آیا نگران اقساط اول و آخر ماه شده‌اید؟

جناب کارآفرین برتر و مورد حمایت دولت؛ با تو هستم مه‌آفرید؛ با تو هستم آقای دولتی که به اسم قانون بارها بر دهانمان کوبیدند و اجازه ندادند مردم بفهمند چه کسانی حرام خدا را برای خود حلال کردند و پولی که برای ازدواج و اشتغال جوانان کشور در بانک‌ها بود را داخل شکم‌های همچون چاه
ویل خود و خانواده‌تان ریختند؛ آیا تویی که ماهانه ۱۰ میلیون تومان هزینه همسرت می‌شود، بویی از گرسنگی برده‌ای؟

آقای مدیرعامل صندوق بازنشستگی که عضو هیئت‌مدیره ۴۱ شرکت بودی و آقای پورمحمدی بازرسی کل کشور هم به خاطر سفرهای استانی‌اش یادش رفت شما اصلا چند شغله هستید؛ آیا می‌دانی چند بازنشسته محتاج نان شب هستند؟

آقای معاون وزیر، آقای مدیرعامل و رئیس که تنها حربه‌ات در دادگاه فساد، سوءاستفاده از حضور کوتاه‌مدتت در جنگ است و خودت را جانباز و ایثارگر می‌دانی؛ آن زمان که میلیارد میلیارد حرام می‌خوردی، به فکر جانباز و ایثارگری که محتاج چند عدد قرص است تا شاید چند روز دیگر زنده بماند بودی؟ به فکر جانبازی که به لطف مسئولان خادم‌الجانباز بنیاد شهبد، حتی اسمش داخل لیست
جانبازان نیست و آرام آرام جان می‌دهد بودید؟

چه بر سر مردمی آوردید که قرار بود، عدالت دولت عدالت‌محور را لمس کنند؛ چه بر سر مردمی آمد که در زمان جنگ از نان سفره خانواده خود می‌زد و آن را به جبهه‌ها می‌فرستاد اما حالا همه از هم می‌زنند؟
نمی‌دانم چه گفتم؛ نمی‌دانم چه بگویم ...

خوب یا بد اما .....

بیایید و بعد از خواندن این خبر، همگی سرمان را زمین بگذاریم و .... بمیریم.

(فقط خواهشا انگ سیاه‌نمایی به من نزنید که عمرا این وصله‌ها به من نمی‌چسبه)

شکایتی که قاضی را به گریه انداخت

مردی با تسلیم شکوائیه ای به قاضی شورای حل اختلاف گفت: چندی قبل خانه محقر و مخروبه ای را در چند کیلومتری حاشیه یکی از شهرک های مشهد خریدم اما چون وضعیت مالی مناسبی نداشتم اتاقی را که گوشه حیاط بود اجاره دادم. مدتی از اجاره منزل نگذشته بود که احساس می کردم فرزندان خردسالم دچار افسردگی شده اند. وقتی از سرکار به خانه می آمدم آن ها از من طلب«کباب» می کردند من که توان خرید «گوشت» را نداشتم هر بار با بهانه ای آن ها را دست به سر می کردم تا این که متوجه شدم هر چند روز یک بار از اتاقی که به اجاره واگذار کرده ام «بوی کباب» می آید و همین موضوع باعث شده تا فرزندانم از من تقاضای کباب بکنند.
شاکی این پرونده ادامه داد: دیگر طاقتم طاق شده بود هرچه سعی کردم برای فرزندانم کباب تهیه کنم نشد این در حالی بود که بوی کباب های مستاجرم مرا آزار می داد به همین دلیل از محضر دادگاه می خواهم رای به تخلیه محل اجاره بدهد تا بیش از این خانواده ام در عذاب نباشند.

قاضی باتجربه شورای حل اختلاف که سال هاست به امر قضاوت اشتغال دارد، هنگامی که این
ماجرا را تعریف می کرد اشک در چشمانش حلقه زد او گفت: پس از اعلام شکایت صاحبخانه،
مستاجر او را احضار کردم و شکایت صاحبخانه را برایش خواندم.

مستاجر که با شنیدن این جملات بغض کرده بود گفت: آقای قاضی! کاملا احساس صاحبخانه را درک می کنم و می دانم او در این مدت چه کشیده است اما من فکر نمی کردم که فرزندان او چنین تقاضایی را از پدرشان داشته باشند.

او ادامه داد: چندی قبل وقتی به همراه خانواده ام از مقابل یک کباب فروشی عبور می کردیم فرزندانم از من تقاضای خرید کباب کردند اما چون پولی برای خرید نداشتم به آن ها قول دادم که برایشان کباب درست می کنم.

این قول باعث شد تا آن ها هر روز که از سر کار برمی گردم شادی کنان خود را در آغوشم بیفکنند به این امید که من برایشان کباب درست کنم. اما من توان خرید گوشت را نداشتم تا این که روزی فکری به ذهنم رسید یک روز که کنار مغازه مرغ فروشی ایستاده بودم مردی چند عدد مرغ خرید و از فروشنده خواست تا مرغ ها را خرد کرده و پوست آن ها را نیز جدا کند.

به همین دلیل به همان مرغ فروشی رفتم و به او گفتم اگر کسی پوست مرغ هایش را نخواست آن ها را به من بدهد. روز بعد از همان مرغ فروشی مقداری پوست مرغ پرچربی گرفتم و آن ها را به سیخ کشیدم. فرزندانم با لذت وصف ناشدنی آن ها را می خوردند و من از دیدن این صحنه لذت می بردم. من برای شاد کردن فرزندانم تصمیم گرفتم هر چند روز یک بار از این کباب ها به آن ها بدهم اما نمی دانستم که ممکن است این کار من موجب آزار صاحبخانه ام شود.

قاضی شورای حل اختلاف در حالی که بغض گلویش را می فشرد ادامه داد: وقتی مستاجر این جملات را بر زبان می راند صاحبخانه هم به آرامی اشک می ریخت تا این که ناگهان از جایش بلند شد و در حالی که مستاجرش را به آغوش می کشید گفت: دیگر نگو! شرمنده ام من از شکایتم
گذشتم!

منبع: عصر ایران به نقل از خراسان


How do you get rid of Achilles tendonitis?
دوشنبه 30 مرداد 1396 10:35 ق.ظ
I just could not depart your website before suggesting that I extremely enjoyed the standard info a person supply for your visitors?
Is going to be back continuously in order to inspect new posts
What is distraction osteogenesis?
دوشنبه 16 مرداد 1396 06:57 ق.ظ
I believe what you posted was very logical. But, think about this,
what if you added a little content? I mean, I
don't want to tell you how to run your blog, but suppose you added something that makes people desire more?
I mean خبرچین - بیایید همه‌باهم
... بمیریم !!! is a little vanilla. You should peek at Yahoo's front page and note how they create news headlines to grab people to
click. You might try adding a video or a related pic or two to get people excited about everything've got to say.

Just my opinion, it would bring your posts a little bit more interesting.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر